تبليغاتX
‍Pahli

از يك سال پيش شروع كردم به نوشتن اين وبلاگ و خوندن وبلاگهاي ديگه. برام جالب بود تاثيراتي كه يه وبلاگ مي تونه بر زندگي يه نفر داشته باشه، تاثيراتي كه مي تونه بر روابط افراد داشته باشه.
برام جالب بود كه روابط حقيقي تا چه حد مي تونن تحت تاثير اين ابزار مجازي تقويت يا تضعيف بشن يا حتي روابطي شكل بگيرن و يا ازهم گسسته بشن.
برام جالب بود كه يك نفر خواسته يا ناخواسته چقدر اطلاعات در مورد خودش منتقل ميكنه. چقدر از دغدغه هاش ميگه، چقدر از واقعيت زندگيش ميگه، چقدر از ارزوهاش، چقدر از علايقش ميگه و چقدر از تنهاييهاش.
به قول دكتر منهتن توي فيلم واچمن: ”ما ترسهامون رو فرياد مي زنيم”. از تنهايي مي ترسيم بي نيازيمون از ديگران رو فرياد ميزنيم،‌ ناراحت و افسرده ايم صداي قهقهه مون گوش فلك رو كر مي كنه، ...
از نوشته اشخاص ميشه اطلاعات زيادي در مورد اونها به دست اورد، كافيه كه بدوني دنبال چي بايد بگردي.
عليرغم تمام تفاوتها، نويسندگان وبلاگها در يك چيز مشتركند، اونها دوست دارند خونده بشن، يا مهمتر  از اون نياز دارن كه ديده بشن.

شايد روزي بزرگي آدمها از تعداد بازديدهاي روزانه سايتشون مشخص بشه.

----------------

پي نوشت: اگه حال كردين نظرتون رو در مورد اين وبلاگ بگين و مشخص كنين كه بهترين متن از نظر شما چي بوده. پيشنهادي هم دارين بگين.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 14:56  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
(متن كامل و بدون سانسور را مي توانيد در ادامه مطلب مشاهده نماييد).
...
- مساله جدي تر از اين حرفاست. فكر مي كنم گرفتارش شدم، نمي تونم از فكرش بيام بيرون. نمي دونم، شايد بالاخره نيمه گمشده‌ام رو پيدا كردم.
- خر نشو پسر. تو الان تحت فشاري. تصميم گيريهات هم تحت تاثير همين مساله قرار گرفته. ديشب من ديدم چطوري به شكاف ديوار  خيره شده بودي. تو الان نمي توني منطقي فكر كني. كافيه طرف مونث باشه. يه فرورفتگي در پايين  يا يه بيرون اومدگي  در بالاكل تصميمت رو بالا پايين مي كنه.
- اين حرفا چيه. من دارم از احساسات واقعي حرف ميزنم. وقتي باهاش حرف ميزنم حس خيلي خوبي دارم. دنيا به نظرم يه جاي قشنگ تر مياد. وقتي با اونم ميتونم همه رو دوست داشته باشم. باورت مي شه؟ باهاش خيلي راحتم. مي تونم باهاش درد دل كنم، از احساساتم حرف بزنم. وقتي با اونم ميتونم هر چي تو دلم هست بريزم بيرون.
- خره اوني كه ميخواي بيرون بريزي احساسات نيست، چيز ديگه‌ست. از توي دل هم نمياد. ... بگذريم. در ثاني من نمي گم باهاش حال نكن. مي گم اينقدر گنده اش نكن. اين دختر دو روز بيشتر نيست اومده تو زندگيت، چي شده اينقدر زود همه فكر و ذكرت شده اون؟
- نشنيدي ميگن عشق يعني بزرگ كردن يه نفر به اندازه دنيا يا كوچيك كردن دنيا به اندازه يه نفر؟ تو تا حالا عاشق نشدي؟ فكر نمي كني زندگي بدون عشق معنا نداره؟ فكر نمي كني جاي چيزي خاليه؟
- خاك تو اون سرت. از اين قدت خجالت نمي كشي از اين حرفا مي زني؟ پسر تو اين جوري پيش بري دو روزه ديگه باهاش ازدواج مي كنيا؟ مواظب باش!
- مواظب باشم؟ ديوونه من از خدامه. الان هم تنها دغدغه ام اينه كه چه جوري بهش بگم؟
- اول پياله و بدمستي؟ اين اولين دختر زندگيته، سريع رفتي تو بحث ازدواج؟ ديوونه ازدواج يعني چي؟ دم به تله نديا؟ حداقل دم به تله اي بده كه بيارزه.
مگه چشه؟
- آخه دختر قحط بود. اين كه نه صورت چشم نوازي داره، نه مخرج چشم گيري. جفت ... هم كه تو يه دست جا ميشه. به قول معروف:
”نه به بالا چش و ابرو  -  نه به پايين ...”. والله من اول ديدمش خيل از انتخابت خوشحال شدم. گفتم اين كه از نظر قيافه تعطيله. حتما خيلي پولداره كه دل تو رو برده. نگو زكي. آقا رفته تو كف علم و اخلاق طرف. آخه خره تو كه قرار نيست موسسه پژوهشي تاسيس كني كه رفتي سراغ اين دختره. ايني كه من ديدم بايد شبهاي جمعه  بشيني باهاش معادله ديفرانسيل حل كني.
دختري كه معدلش بالاي 19 باشه، معلومه كه چاره اي غير از درس خوندن نداشته. بهتر ه به همون كار مشغول باشه و مرزهاي علم رو جابجا كنه. تو همش توي محوطه دانشگاه چرخيدي اصلا يادت رفته كه تعريف دختر چيه. . به قول معروف جايي كه ميوه نيست چغندر سلطنت ميكنه.  يه گشتي جردن يا ميلاد نور بزن دوباره يادت مياد كه بايد دنبال چي باشي.
- تو چرا اينقدر احمقانه به زندگي نگاه مي كني؟ چرا همه چي رو مادي مي بيني؟
- چون واقعيت همينه.
- نه عزيزم. قبله كج نيست، تو كچ وايسادي. تو عادت داري همه چي رو با معيارهاي مادي بسنجي.
- فردا كه بهت گفت: ”مردي كه نون نياره، يه متر زبون نداره” اونوقت بهت ميگم قبله كجه يا من كج وايسادم.
- تو نميشناسيش. اگه حرفاش رو ميشنيدي مي ديدي كه اين چيزا اصلا براش مهم نيست.
- حرفاي قبل از ازدواج مثل لاف در غربته. اعتباري بهشون نيست.  از قديم گفتند ”لاف در غربت و گوز تو بازار مسگرها فراوونه”. خلاصه بگم: ” از اين امامزاده كسي معجزه نمي بيند”.
- من فكرام رو كردم. يا اين يا هيچ كس ديگه.
- اين چه حرفيه؟ بلال كه مرد كس ديگه اي اذون نگفت؟ چيزي كه فراوونه دختر. برو يه خوبشو پيدا كن. فقط توي انتخابت دقت كن. ”نه جاي آشفته بخواب، نه خواب آشفته ببين”. فردا كه سختيهاي زندگي خودشون رو نشون دادند اين حرفاي احساسي يادت ميره، اون وقت ديگه هر دو تون با معيارهاي مادي به زندگي نگاه ميكنين.
- ”مهره گر نيك نشيند همه كس نراد است”.  اتفاقا هنر اينه كه آدم بتونه با وجود مشكلات عاشق بمونه. ميدونم كه اون هم به اين مساله واقفه. من نمي دونم تو چطوري مي توني همچين ديدگاهي داشته باشي؟ يعني تو براي  نزديكترين شخص زندگيت هم مي خواي  چرتكه بندازي؟
- اگه اهل ياد گرفتن باشي، زندگي خيلي زود اينا رو بهت ياد ميده.
- فكر نمي كني زندگي اينطوري مشمئز كننده است.
- قبول دارم. به قول معروف: ”مرغ ... گشاد اتخ  كردنش پيداست”.
- چه ربطي داشت؟
- هيچي. ضرب المثل قشنگي بود، حيفم اومد تو اين پست نيارمش. گذشته از شوخي، اين ديدگاه خيلي حال بهم زنه ولي خوبيش اينه كه هيچ وقت به اميدهاي واهي دل نمي بندي.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:29  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از آدمهاي شوخ طبع خيلي خوشم مياد. وجودشون هم به نظرم نه تنها خوشايند بلكه لازمه.

اونجوري هم كه من متوجه شدم هر شخصي الگوي خاصي رو در طنازي و شوخ طبعي دنبال مي كنه و روش مخصوص به خودش رو داره. مثلا يه نفر مياد با بيل مي زنه پس كله شما و پس از به نظاره نشستن پيچ و خم هاي بدن شما و نعره هاي حاكي از دردتون، در شوري وصف ناپذير از باحالي خودش غرق مي شه[1]؛ بعضي ها هم براي هر اتفاق و بحثي كه جريان داره چند تا جوك آماده دارن و بسته به موقعيت اونها رو تعريف مي كنن. بعضي ها هم كه كلا توي كار تقليد صدا و لهجه و حركتند. بعضي ها دوست دارند با ربط دادن مسائل جدي به مسائل غيرجدي، هم يه حرف طنزي زده باشن و هم پيامي رو منتقل كرده باشن. يه عده ديگه هم كه آلت مردان رو محور شوخي هاي خودشون قرار دادند و دخول اون به انواع حفره ها رو، بهترين راه براي ادخال سرور در ديگران مي دونن. خلاصه كه افراد معمولا الگوي خاصي رو در طنازي دنبال مي كنن.

واقعيت اينه كه به همون اندازه كه وجود آدمهاي شوخ مي تونه لذت بخش و شادي آفرين باشه، حضور افراد فاقد مهارتهاي لازم و ورودشون به عرصه طنز هم ميتونه خطرناك و دردآور باشه. كساني كه دوست دارند با هر حرف بي ربط و بي مزه اي كه مي زنن، بقيه بزنند زير خنده.

يه دوستي داشتم كه بچه خوبي هم بود ولي بيش از حد روي شوخ طبعي خودش حساب باز كرده بود. معمولا هم جوكهاي بي مزه رو با آب و تاب تعريف مي كرد و اگه هم در انتها نمي خنديدي، ناراحت مي شد  و به دل مي گرفت. البته سطح انتظار ايشون هم بالا بود و به لبخند ساده رضايت نمي دادند، بلكه بايد براي جوكهاشون غش مي كردين تا ايشون قانع بشن كه شما قدر باحالي ايشون رو ميدوني. من  كه متوجه اين مطلب شده بودم سعي مي كردم تا حد امكان باهاش بحثهاي جدي داشته باشم تا مجبور نشم شوخيهاش رو تحمل كنم. اما به هر حال، گاهي ايشون يه هو احساس مسووليت مي كرد كه بدون توجه به موضوعِ بحث، وارد عرصه طنزپردازي بشن و ما رو با لطيفه هاشون مشعوف كنن. توي همچين موقعيتهايي من سعي مي كردم كه طوري رفتار كنم كه اسباب رنجشش فراهم نشه. يعني اينكه اول حالت چهره ام رو طوري عوض مي كردم كه انگار دارم با دقت به حرفاش گوش ميدم. وقتي هم كه لطيفه به پايان مي رسيد با حالتي حاكي از تعجب (تعجب از پايان غافلگيرانه اون جوك!) بهش نگاه مي كردم و مي زدم زير خنده. چند ثانيه اي هم دلم رو مي گرفتم (يعني خنده ام از ته دل بوده) و بعد هم حدود 70 ثانيه از خودش، از جوكش و از نحوه بيان جوكش توسط خودش تعريف و تمجيد مي كردم. هميشه هم موضوع به خوبي و خوشي تموم ميشد به جز يك بار؛ بار آخر.

دوستمون يه بار شروع كردند به گفتن جوك. من هم طبق معمول، داشتم با دقت تظاهر به گوش دادن مي كردم. يه كم كه گذشت، اين دوست ما مكث كرد. من هم به خيال اين كه جوك تموم شده زدم زير خنده. حالا نخند، كي بخند. همين طور كه داشتم قهقهه مي زدم، ديدم كه دوستم داره با تعجب نگام مي كنه. دردسرتون ندم. ايشون مكث كرده بودند تا نفسي بگيرند و به ادامه جوك بپردازند كه ما سوتي داديم و زديم زير خنده. ايشون هم متوجه شده بودند كه يه عمري سر كار بودند و ... بگذريم.

اما بچه هايي هم هستند كه خيلي با حالند. خيلي خوب و سنجيده طنازي مي كنند. خلاصه كه آدم لذت مي بره از شوخ پردازي هاشون. يه دسته از آدم هايي كه من خيلي باهاشون حال مي كنم كسايي هستند كه با لحن و ظاهر خيلي جدي، حرفهاي غير جدي مي زنند. اين تضاد بين ظاهر چهره و باطن كلامشون برام خيلي جالبه.

مدتي پيش توي يه شركتي شروع به كار كرده بودم. يه بار با چند تا از مديرها جلسه داشتيم. يكي از مديران كه ظاهر جاافتاده و بسيار موجهي داشت شروع كرد به صحبت كردن. لحن صداش هم انصافا خيلي جدي و باوقار بود. چند دقيقه كه از صحبتشون گذشت من متوجه شدم كه ايشون داره با لحن جدي حرفاي غيرجدي و بعضا طنز ميزنه. هر چي بيشتر به حرفاشون دقت كردم، از نتيجه اي كه گرفته بودم مطمئن تر مي شدم. خلاصه كه ما ديديم طرف عجب باحاليه. با اين لحن و تو همچين جلسه اي داره اين حرفا رو ميزنه. ما هم كه از اين مدل طنازي خيلي خوشمون ميومد رفتيم تو كف طرف. به تناسب حرف ايشون هم گاهي لبخندي بر لبانمون مي نشست، گاهي نيشخند و گاهي هم پوزخند. اواخر جلسه هم كه قهقهه جاي انواع خنده رو گرفت. خيلي حال كردم با طرف. البته قبل از اينكه در پايان جلسه بهم تذكر بدند كه در چنين جلساتي كه مباحث جدي و مهم بحث ميشه، بايد جدي تر باشم. بله، آقا واقعا حرفاي جدي مي زدند ولي ضريب چرت و پرت گويي (KGC) [2] ايشون به قدري بالا بود كه ما فكر مي كرديم همش دارند تكه پراني مي كنند و ...

 



[1] شوخي شهرستاني

[2] Kossher Generating Coefficient

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 16:8  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اين همه برج توي جردن هست، آناهيتا، مريم و ...، اونوقت كار ما بايد توي برج مشكي باشه. خداييش تصور كن، صبح به صبح چشمت بيفته به يه ساختمان دراز مشكي رنگ. شانسه ديگه. فقط دلم به اين خوشه كه مطمئنم حداقل يه نفر بدشانس تر از من هم هست. يه خانمي (دوستِ همكارم) با آقاشون براي ماه عسل رفته بودند هند؛ وقتي برگشتند بلافاصله خانم رو منتقل مي كنند به بيمارستان. حالا چرا. خانم گير كرده بودند بين فيل و ديوار. شانس از اين ....تر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:9  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ميگن هر مردي سه تا آرزو داره:

1. به اندازه اي كه بچه اش فكر مي كنه مقتدر و ثروتمند باشه.

2. به اندازه اي كه مادرش فكر مي كنه زيبا و دوست داشتني باشه.

3. به اندازه اي كه زنش فكر مي كنه، روابط نامشروع داشته باشه.

--------------------

گاهي وقتها آرزو ميكنم جاي خودم بودم؛ وقتي كه حرفهاي پشت سرم رو ميشنوم.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:3  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
براي امتحان GMAT دارم ميرم ارمنستان. با توجه به سطح مطالعه و ميزان آمادگي ميشه اين سفر رو يه سفر توريستي به حساب آورد.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:39  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

يه زماني به اين نتيجه رسيده بودم كه توانايي بالايي در شناخت افراد اونهم در همون برخورد اول دارم. در بسياري از موارد هم اين ادعا درست در ميومد ولي مواردي هم بودند كه اصطلاحا من در دوران اوج خودم نبودم يا در حد و اندازه هاي خودم ظاهر نمي شدم و اشتباه ميكردم. 

مورد اول هنگام سوار شدن به قطار در مترو بود. براي سوار شدن به قطار در ايستگاههاي مترو (در روزهاي شلوغ)، خيلي مهمه كه جايي بايستيد كه در قطار باز ميشه وگرنه به زحمت مي تونيد سوار بشين و جاي خوب هم گيرتون نمي ياد. من به جاي اينكه نقاط باز شدن در قطار در هر ايستگاه رو حفظ كنم يه ايده زده بودم و اونم اين بود كه به آدمهايي كه در كنار خط ايستاده بودند و حركت نمي كردند مي پيوستم، چون اين ادمها به احتمال زياد جاي باز شدن در رو مي دونستند. مشكل اينجا بود كه گاهي چند نفر منتظر قطار ايستاده بودند ولي فاصله شون طوري بود كه مشخص مي شد همشون نمي تونن حدس درستي داشته باشند. مثلا از دو نفري كه با فاصله حدود يك متر ايستاده بودند حداقل يكي از اونها در مورد محل باز شدن در قطار اشتباه كرده بود. در اين جا بود كه من به بررسي ظاهري كانديداها روي مي آوردم. مثلا فرض كنيد كه دو نفر كنار خط قرمز استگاه منتظر قطار هستند و فاصله اونها از همديگه يك متر است. در اينحالت شما مي دونيد كه بايد يك از اين دو نفر رو انتخاب كنيد و در كنار اون بايستيد. فرض كنيد كه نفر اول يك شخص ميانسال است كه چند تا كيسه هم دستش هست و شخص دوم يك جوون با موهاي مدل خروسي، شلواري اونقدر تنگ كه مي شه موقعيت لحظه به لحظه  .....ش رو هم تعيين كرد و يه دستبند زنجيري در دست. در اين حالت قاعدتا ميشه روي نفر اول شرط بست چون اين شخص احتمالا يه مسافر هميشگي مترو است و ثانيا خريد زيادي كه انجام داده بهش اجازه اشتباه در سوار شدن نميده. بنابراين ميشه اون شخص رو مسافر حرفه اي مترو در نظر گرفت و با خيال راحت در كنارش ايستاد. نكته اينجاست كه تفاوت كانديداها هميشه در اين حد فاحش نيست و از اون بدتر، بعضا افرادي هم در سطح مترو ديده شدند كه من اصطلاحا به اونها ميگم مسافرنما. اين افراد ظاهرشون طوري هست كه شما ميگي مترو جزيي از زندگيشون شده و با خيال راحت ميري كنارشون مي ايستي اما وقتي به اشتباهت پي ميبري كه ميبيني محل اتصال دو واگن روبروت قرار گرفته و طرف با بلاهت خاصي ميگه ”اه، باز اشتباه كردم”.

 ------------------

از چند سال پيش نوع خاصي از تكدي گري در تهران شايع شد كه طرف (معمولا با وضع ظاهري مناسب) مي اومد كنارت و ميگفت ببخشيد، ميتونم يه سوالي ازتون بپرسم. بعد هم كه شما با روي گشاده ميگفتي بفرمايين خواهش مي كنم، طرف در مورد نياز به خريد دارو، گم شدن كيف پول، نياز به تهيه بليط و اينور چيزها حرف ميزد. من هم بعد از چند بار مواجه شدن با اينجور آدم ها خيلي راحت در جواب سوال اولشون كه آقا مي تونم يه سوالي ازتون بپرسم مي گفتم اگه بحث پول نيست بفرمايين. يه بار يه يارويي اومد گفت ببخشيد اقا: لامصب ته چهرش نوع خاصي از تكدي گري مشهود بود. من هم بهش گفتم آقا پول ندارم. تعجب كرد و گفت من ميخواستم ساعت رو بپرسم. من هم ديدم كم بيارم ضايع است گفتم دروغ نگو. سوالت رو عوض كردي و به راه خودم ادامه دادم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:6  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ليسانس يه درس بي خاصيتي داشتيم به نام اندازه گيري. مهمترين ويژگي اين درس هم اين بود كه اولين درسي بود كه من افتادم. ترم بعد هم كه دوباره درس رو گرفتم با همه چشم چرونيهاي سر جلسه، نمرم سرجمع شد 9. بعد از كلي مخ زدن استاد، 3.6 نمره ازش گرفتم و شدم 12.6 . اما ويژگيهاي جالب اين درس به همينجا ختم نشد، چون يه هو به سرم زد كه بشم استاد حل تمرين (همون TA) يه درسي. يه كم فكر كردم و ديدم چه درسي بهتر از اندازه گيري، چون قبلا در كمال بي لياقتي تونسته بودم اون رو پاس كنم.، حتما مي تونستم در كمال بي لياقتي استاد حل تمرينش هم بشم. خلاصه رفتيم رو مخ استاد و اون هم قبول كرد.
تصور كن با همچين سابقه اي بري سر كلاس و بخواي براي بچه ها رفع اشكال كني، اونهم چه بچه هايي، بچه هاي برق شريف. ما كه ديديم اين كاره نيستيم شروع كرديم به ايده زدن. مثلا محل و زمان تشكيل كلاس رو يك روز بعد اعلام مي كردم. يعني روز دوشنبه اعلاميه ميزدم كه ”كلاس رفع اشكال درس اندازه گيري روز يكشنبه (روز قبلش) راس ساعت فلان در كلاس فلان تشكيل مي شود.”. طبيعتا كسي سر كلاس نميومد. من هم ميرفتم پيش استاد و در مورد اهميت وافر اين درس سخنها مي راندم و از بي علاقگي دانشجويان به اين درس افسوسها مي خوردم. خلاصه كه اوضاع به خوبي و خوشي طي شد تا رسيديم به امتحان ميان ترم. استاد برگه هاي امتحاني رو داد كه من تصحيح كنم. همينطور كه داشتم از كيسه خليفه نمره مي بخشيدم  ناگهان خط زيباي يكي از برگه ها توجهم رو جلب كرد؛ توجهم وقتي بيشتر جلب شد كه ديدم طرف دختره. يه هو كل غدد ما شروع كردند به ترشح هورمون. پيش خودم گفتم اگه قيافه ي دختره هم مثل خطش باشه، نون ما تو روغنه. مشكل اينجا بود كه هيچ كدوم از دانشجوها رو نديده بودم (چون كلاسهاي حل تمرين رو نمي يومدند!). منتظر موندم تا روز بررسي اعتراضات به نمرات ميان ترم. هر چي منتظر مونديم فقط پسرا اومدند اعتراض. البته يكي دو تا هم دختر اومدند ولي از اونايي بودند كه فرقشون با پسرا در يك روسري خلاصه ميشه.
خلاصه كه كلي خورد تو ذوقمون. گذشت تا رسيديم به پايان ترم. همون خط و همون اسم. اين دفعه ديگه ميدونستم بايد چيكار كنم. اولا به پسرها خيلي خوب نمره دادم تا قيافه ي نحسشون رو روز بررسي اعتراضات نبينم. ثانيا به پگاه (همون يارو ديگه) نمره خيلي پاييني دادم كه مطمئن شم براي اعتراض مياد (پگاه از پنجاه شده بود سي و هشت، من بهش دادم پونزده). بالاخره روز موعود رسيد:
دختر آمد از در
اميد رفت بر باد
چشمتون روز بد نبينه، قيافه‌ پگاه مثل دستخط من بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 6:29  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

يه مساله اي هست كه مدتيه ذهنم رو مشغول كرده، اونهم ريشه هاي نارضايتي اشخاصه. فكر مي كنم با شناختن ريشه هاي نارضايتي بهتر بشه به رضايت رسيد؛ نمي دونم شايد هم دارم شيپور رو از سر گشادش مي زنم.

يه مدل ساده در نظر مي گيريم (اين مدل من درآوردي هستش) و به نظرم مي تونه تا حد خوبي نارضايتي هاي افرادي رو كه ميشناسم توجيه كنه:

زندگي رو ميشه مثل يك بردار در نظر گرفت. يك بردار هم جهت داره هم اندازه. ما وقتي از زندگيمون ناراضي هستيم كه اندازه و جهت بردار واقعي (وضعيت فعلي زندگيمون) با بردار مطلوب (وضعيت مطلوب زندگي) برابر نباشن. مثلا يكي دوست داشته شاعر بشه، الان داره مديريت مي خونه (كه به نظرم خيلي هم بيراه نرفته، چون هر دو شعر ميگن). اين زاويه موجود بين بردار واقعي و بردار مطلوب شخص باعث نارضايتي مي شه. حالت دوم وقتي پيش مياد كه جهت بردار تا حد خوبي درسته ولي اندازش صحيح نيست. مثلا طرف دوست داشته يه شركت بين المللي تاسيس كنه كه ميكروسافت رو بخره و در راه ارتقاي كيفيت صنعت نرم افزار، بيل گيتس رو آزاد كنه ولي الان يه شركت تاسيس كرده با يه منشي (نه چندان جوان) و يه آبدارچي و كلي بدهي. اين هم باعث نارضايتي ميشه. دسته سوم افراد هم كه  نه جهت بردار زندگيشون درسته نه اندازش (يعني حتي توي مسير اشتباه هم هيچ پخي نشدند).

تفاوت بين بردار مطلوب و واقعي رو ميشه اسمش رو گذاشت فاصله بين خواسته ها و داشته ها. اگه فاصله زيادي بين خواسته ها و داشته هاي ما وجود داشته باشن نارضايتي به وجود مياد. حالا دو تا ديدگاه رو در نظر بگيريم:

1. تفاوت بين خواسته ها و داشته ها به خاطر هدفگذاري غير واقع بينانه است. يعني من چون هدفي براي خودم در نظر گفتم كه هيچ تناسبي با داشته هام نداره و هيچ وقت بهش نمي رسم، بنابراين بستري براي نارضايتي فراهم كردم. اين مساله مخصوصا وقتي خودش رو بهتر نشون مي ده كه هدفگذاري من بر مبناي مقايسه زندگي خودم و ديگران (مخصوصا افراد مشهور) صورت بگيره. مثلا چون حاكم دبي به خانمش يه جزيره هديه داده، من هم تصميم بگيرم كه يه چاه نفت يا اگه ديگه خيلي كوتاه بيام، يه دكل حفاري (بسته به ساحلي يا دريايي بودنش قيمتي بين 60 تا 150 ميليون دلار داره) پس قباله زنم كنم. بعد چون به اين هدف نمي رسم، يه هو دپ ميزنم و ميخوام خودكشي كنم. اين طرز فكر ما رو به اينجا مي رسونه كه بايد هدفگذاري رو واقعيش كنيم. يا به زبون خودمونيش بايد كوتاه بيايم. اين طرز فكر به نظر منطقي مياد ولي حال نميده. شخصا ته دلم ميگم من چيم از فلاني كمتره!

2. ديدگاه دوم ميگه كه فاصله بين بردار مطلوب و واقعي هميشه نامطلوب نيست. نمنه؟ يعني اينكه كافي است كه شما در مسير درست قدم برداري (جهت بردار درست باشه)، دراين حالت طول بردار مهم نيست؛ اتفاقا خوبه (اگر ضروري و طبيعي نباشه) كه هميشه يه فاصله اي بين خواسته ها و داشته هاي ما (البته در جهت درست) وجود داشته باشه. چون همين فاصله ها و نارضايتي هاست كه ما رو به حركت واميداره. فقط بايد دقت كرد كه اون نوعي از نارضايتي  قابل قبول و مطلوبه كه باعث حركت بشه و نه اينكه ياس و نااميدي به همراه داشته باشه.

پس ما از اين انشا نتيجه ميگيريم كه اگه بابا پولدار باشه، بچه فيلسوف نميشه (به شعر گفتن نميفته).

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:43  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:48  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چند اصل ساده و كلي براي زندگيتون انتخاب كنيد و در تصميم گيريهاتون به اونها مراجعه كنيد. اين اصول بايد مبناي همه فعاليتها و تصميمهاي كليدي زندگي شما قرار بگيرند.

من تعدادي از اين اصول براي خودم تعريف كردم و در مسائل مهم زندگيم به اونها مراجعه مي كنم. امروز هم تونستم با استفاده از يكي از اين اصول يك مشكل بزرگ رو حل كنم.

ماجرا از اين قرار بود كه 4 تا موقعيت شغلي داشتم كه بايد از بينشون انتخاب مي كردم، هر كدوم از اين موقعيتها يك مزيتي داشتند و انتخاب از بين اونها واقعا كار راحتي نبود. يكي از اونها حقوق بيشتري ميداد، يكيشون موقعيت اداري بهتري، يكي ديگه سرعت پيشرفت بهتري و بالاخره يكي از اونها هم فرصت كافي براي رسيدن به بقيه كارهام رو فراهم مي كرد. اول سعي كردم با مدل AHP به بهترين گزينه برسم ولي نشد. بالاخره امروز و با استفاده از اصل PPP اين مساله رو حل كردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:39  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

-         پكري؟

-         چرا نباشم؟ والله، از وقتي چشم وا كرديم داريم مي دويم. هميشه‌ام كه هشتمون گرو نه‌مون بوده. از قديم گفتن از دويدن فقط چي پاره ميشه؟

-          كفش؟

-         آره، ولي اون بهترين حالتشه. ما كه كونمون پاره شد.هي گفتن صبر كن، درست ميشه. والله ديگه خسته شديم. آخه چقدر صبر؟ تغاري بشكند، ماستي بريزد، جهان گردد به كام كاسه ليسان. آخه اين چه وضعشه؟ دنياي ما شده مثل آخرت يزيد. هي بدو، آخرش هم هيچي.

-         دلت خوش باشه، اين

-         دست رو دلم نذار كه خونه. از قديم گفتن چي؟ دست تنگي بدتر از دلتنگيه. آدمي كه جيبش تار عنكبوت بسته به چي دلش خوش باشه؟ اصلا از قديم گفتن آدم بي پول مثل چي ميمونه؟

-         نمي دونم.

-         مثل زنبور بي عسل.

-         اونكه

-         حالا گير نده. از همين الان به فكر باش مثل ما بدبخت و آواره نشي. از وقتي دست چپ و راستمون رو شناختيم، داريم انتگرال سه گانه مي گيريم. والله دنبال هر كاري رفته بوديم، الان يه پخي شده بوديم. اين همه سال فقط مغزمون رو پر كرديم. دستمون خاليه. دست خالي هم كه براي تو سرزدن خوبه. خاك بر اين سرم.

-         اِ نزن. اينقدر منفي بافي نكن. وضعت از خيلي ها بهتره، آينده ات روشنه.

-         آره، روش انه. تو ديگه از اين حرفا نزن، خودم به قدر كافي يه عمر خودم رو گول زدم. راست ميگن، خريت ارث نيست، بهره خداداده. ما هم كه بهره مون زياد بود.

-         عوضش رزقت حلاله. بركت داره.

-         برو بابا. هي گفتن پول حلال بركت داره، كردند تو پاچمون. با پول حلال به هيچ جا نميشه رسيد. اصلا روايت داريم، ميفرمايد كه در كنار هر كاخي، كوخي هست. يعني چي؟ يعني اينكه اگه ميخواي به جايي برسي، بايد مال بقيه رو بخوري. يعني تا از زندگي بقيه كوخ نسازي، خودت به كاخ نمي رسي.

-         فتوا هم كه ميدي.

-         حرف من كه نيست. متخصصين امر ميگن. فقط هم نميگنا. عمل هم ميكنن.

-         مگه تو نبودي كه مي گفتي پول حروم يا خرج شراب شور ميشه يا شاهد كور؟

-         من نميگفتم كه. ضرب المثله. بعدشم، دليل نميشه قديميا هر چي گفتن درست باشه. تازه اگه بخواي حرف اونا رو هم گوش كني، باز مشكلي نيست. همين قديميها ميگن كه با كدخدا بساز، ده رو بچاپ. نمونش رو هم كه توي اين حوادث ديدي. نميخوام بحث سياسي كنم. جنبه اقتصاديش رو ميگم. خلاصه كه از اول راه رو اشتباه رفتيم. فكر كرديم آدم بايد با فكرش پول در بياره. هر چي كشيديم از فكر زياد بود. از درويشا بايد ياد گرفت. به درويشه گفتن بساطت رو جمع كن، دستش رو گذاشت دم دهنش. بايد با زبونت پول دربياري نه مغزت. از قديم گفتن چي؟ در شهر ني سواران، بايد سوار ني شد.

-         خدا برف رو به اندازه بوم ميده. شايد

-         آره، سقف ما هم كه كاذبه.

-         چي؟

-         هيچي.

-         نكنه تو هم فكر مي كني نسل سوخته اي؟

-         نه والله. نسل ما نسل سوخته نيست، نسل سپوخته است.

-         يعني چي؟

-         سپوختن يعني

-         معني اون رو كه ميدونم. منظورت رو ميگم.

-         ها. من زورم كجا بود.

-         ها؟

-         ميگم كه آخه اينم شد زندگي؟ اينم شد كشور. بچگيمون كه يا تو صف نونوايي صرف شد يا پاي تلويزيون. تلويزيون هم كه نگو، جعبه دق. هر كارتوني نشون مي داد يا مادر يه نفر گم شده بود يا پدر يكي كشته. دبيرستان هم به جاي اينكه تو فكر باشيم كي رو (صنعت ايهام) ببريم Prom براي رقص، همش توي فكر كنكور بوديم. دانشگاه هم كه اومديم براي زندگيمون برنامه ريزي كنيم ديديم  كلا سه تا سناريو بيشتر پيش رو مون نيست: حمله هوايي اسرائيل بدون مجوز آمريكا، حمله هوايي اسرائيل با مجوز آمريكا و تحريم. (تازه آخرشم هم سناريويي اتفاق افتاد كه ... ، بگذريم.). خلاصه كه خير از اين زندگيمون نديديم. هر وقت هم اومديم مثبت انديشي كنيم يا 10% رفت روي تورم يا 20% روي اجاره خونه.

خلاصه كه نسل ما را نسوختند[1]، سپوختند. 

 

 



[1]  فعل سوختن در حالت متعدي هم بكار مي رود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:57  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

يه شطرنج كامپيوتري پيدا كردم، خيلي با حاله. وزير ميده كه قلعه بگيره. قلعه ميده كه فيل بگيره. راحت ميشه ماتش كرد. خلاصه كه تو مايه هاي تيم مذاكره كننده هسته اي عمل ميكنه. 

-----------

گاهي وقتها به جاي اينكه سطح توانايي هات رو بالا ببري، ميتوني سطح توقعاتت رو پايين تر بياري.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:47  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اكثر آدمها براي بررسي سلامتيشون از معيارهاي ساده و پيش پا افتاده اي مثل نرخ ضربان قلب، فشار خون، دماي بدن و امثالهم استفاده مي كنند. من، اما دو سيگنال براي سلامتيم دارم كه رد خور نداره. يعني اگه يكي از اين دو سيگنال حذف و يا ضعيف شد، نشون ميده كه من مريض شدم يا به زودي خواهم شد. حالا اين دو سيگنال چيه؟

در حالت سلامتي، من هم خوابم مياد هم گرسنمه. يعني وقتي كه در اوج سلامتي و نشاط به سر ميبرم،  (مستقل از اينكه چقدر استراحت كرده باشم يا غذا خورده باشم) چشماني خمار و معده اي گرسنه دارم.

همين پريروز بود كه بعد از خوردن ناهار ديدم اي دل غافل، اصلا خوابم نمياد. خيلي نگران شدم. حق هم داشتم، چون فرداش مريض شدم، الان هم دارم ميميرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:43  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فروتني بيش از حد، تنها عيب منه!

پي نوشت: البته صداقت و زيبايي رو هم نميشه منكر شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:52  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 شراب حرومه. نبايد خورد.

وقتي مستي، هيچ كنترلي روي خودت نداري.

وقتي مستي كاري رو مي‌كني كه نبايد، حرفي رو مي‌زني كه نبايست.

وقتي مست مي‌شي، حرفي رو مي‌زني كه دوست داري نه حرفي رو كه بايد. حرف دلت رو مي‌زني نه حرف عقلت رو.

وقتي مستي كاري رو مي‌كني كه دوست داري، نه كاري رو كه به صلاحته.

وقتي مستي، خودتي؛ خود واقعيت نه خودي كه بايد به جامعه نشون بدي.

اما واقعيت بايد پنهون بمونه. واقعيت نبايد گفته بشه. واقعيت به اندازه كافي خوب نيست. واقعيت به اندازه كافي زيبا نيست.

بايد هوشيار باشي تا بتوني اونرو دستكاري كني. بايد عاقل باشي تا بتوني كسي باشي كه جامعه مي‌طلبه.

اصلا شايد براي همينه كه توي بهشت شراب حلاله. اونجا فقط آدماي خوب هستند. آدمايي كه واقعيتشون هم خوبه. اونايي كه مي‌تونن خودشون باشن بدون اينكه محيط رو به گند بكشن. اونايي كه واقعيتشون هم زيباست. اونايي كه ميدونن شراب و تزوير با هم جمع نميشه.

به قول دوست صميميم:

حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي              دام تزوير مكن چون دگران قران را

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:25  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

( متن بدون سانسور رو مي تونين در ادامه مطلب بخونين )

هميشه ديد خيلي بدي نسبت به مردم كشورم داشتم. يك ايراني برام هميشه نمادي بوده از صفات ناشايست، از دورويي گرفته تا بلاهت، از رذالت گرفته تا حماقت. هيچ وقت از ديدن يه ايرانيه غريبه خوشحال نشده بودم. هيچ وقت توي جمعشون (زبونم نچرخيد بگم جمعمون) احساس راحتي نداشتم. هميشه ازشون فراري بودم. هميشه خودم رو از اونها جدا مي دونستم . خلاصه كه دل خوشي از اين ملت و مليت نداشتم.

در حوادث اخير اما،  اين ديد تا حد زيادي بهتر شد. براي اولين بار از بودن در كنار ايراني ها لذت بردم. براي اولين بار بهشون علامت پيروزي نشون دادم. براي اولين بار به همه غريبه هاي كنارم لبخند زدم. براي اولين بار انساني كه هيچ چيز در موردش نمي دونستم (جز رايي كه در صندوق انداخته بود اونهم به واسطه رنگ دستبندش) رو از ته دل تحسين كردم.

براي اولين بار از ايراني بودنم خجالت نكشيدم.

 حوادث اخير، اولين هاي ديگه اي هم به همراه داشت:

براي اولين بار بود (يه تقريب كوچولو كسي رو نكشته) كه امتحانات در شريف تعطيل شد. بايد شريفي باشي تا عظمت اين مطلب رو درك كني. شريفي جماعت اگه قصد انقلاب كردن هم داشته باشه و بهش بگن، استاد فلان درس داره يه كوئيز مي گيره كه نيم نمره از نمره نهاييه، بي خيال انقلاب مي شه و مي ره سر امتحان. هنوز باورم نميشه وقتي كه رفتيم توي تالارها، هيچ وقت فراموش نمي كنم صحنه پاره شدن برگه هاي امتحاني رو.  ...... اينقدر برام لذت نداشت كه پاره كردن اون برگه ها. يادش بخير چه حالي داد اون لگدي كه زدم به صندليهاي تالار امتحانات. صندليهايي كه سر امتحانات روش مي نشستم و به در و ديوار نگاه مي كردم، متعجب از اينكه چرا هميشه و بر خلاف بقيه بچه هاي برق شريف، معلومات كم و  وقت زياد ميارم.

براي اولين بار بود كه بعضيها الله اكبر گفتن. دختري كه توي كل عمرش به اندازه يه آرايش صورت (...)، روي اعمال مذهبي وقت نذاشته بود طوري الله اكبر مي گفت كه آدم با تمام وجودش عظمت خدا رو درك ميكرد.

خيليها هم براي اولين بار نماز خوندند، چادر پوشيدند، دوش به دوش پسرها به جماع نه كه به جماعت ايستادند.

آخ چه حالي داد، داد زدن توي خيابون آزادي، سكوت توي ميدون توپخونه.

اه چه دهني ازم صاف شد وقتي كه براي اولين بار فهميدم كه گاز اشك‌آور واقعا اشك آوره، شوخي نداره. هر چه قدر هم خودت رو سفت بگيري باز اشكت رو در مياره.

براي اولين بار از سلامت خودم خجالت كشيدم. وقتي كه يكي از بچه ها بعد از راهپيمايي 30 خرداد ازم پرسيد، از بچه ها كسي آسيب ديد؟ گفتم چند نفر گاز اشك آور و باتوم خوردن. گفت نه منظورم آسيب جدي بود، مثلا تير خورده باشه. و من شرمنده و سرافكنده به گوشه اي خزيدم.

براي اولين بار در راهپيمايي روز قدس شركت كردم، اون هم چه شركت كردني. اونقدر داد زدم كه علاوه بر حنجره خودم، گوش بغل دستيم و ... بسيجيهاي نزديكمون هم پاره شد.

خيلي از ما براي اولين بار به حمايت از مظلوم برخاستيم. مظلومي كه ميشناختيم. مظلومي كه به زبون خودمون حرف ميزد. مظلومي كه اهل غزه نبود. مظلومي كه خودمون بوديم.

اين انتخابات اولين هاي زيادي براي ما به همراه داشت، آخرين هاي زيادي هم براي بعضيا. بعضيهايي كه به اندازه چند تا اولين ديگه تا آخرين آخرينشون فاصله دارن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:36  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:0  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ديشب يكي از دوستان قزوينيم گفت: ”امروز به يادت بودم”.

و من معصومانه به خود لرزيدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:26  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
يه شركت مي زنم، فقط منشي استخدام مي كنم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:19  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:26  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
يه آگهي دعوت به همكاري ديدم، جالب بود. بعد از يه كم توضيح در مورد عظمت شركت، در مورد متقاضيان كار نوشته بود:

Main responsibility: To entertain non-Iranian guests

Gender: Female

دو نكته:

  1. براي اين شركت رزومه نفرستيد.
  2. اگه تونستيد به عنوان مشتري غيرايراني بريد سراغ اين شركت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:30  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۶۰

رمز مي خواد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:20  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 مرا اعتقاد بر اين بوده و هست كه اصلاح باطن جز در سايه هويدا ساختن كاستي هاي درون ممكن نخواهد بود. چه بسياريم آنانكه در ذهن مي گذرانيم انديشه اي را كه نبايد، در دل مي پرورانيم هوسي را كه نبايد و بر زبان مي آوريم آنچه را كه بايد. اين بايدها كه به مصلحت توجيه شان مي كنيم راه را بر هر دو رويي و نفاقي باز مي گذارند. نفاقي كه در ايام اخير چهره زشت و متعفن خود را در سيماي مقدس نمايان نشان داده است و ما را بر آن داشته كه انگشت حيرت، ترس و تنفربه دندان بگزيم.

-----------------------

ادب را براي خود و جمع كثيري از انسان‌ها چيزي بيش از يك جامه ناساز نميبينم. انديشه هاي خود را بسيار نكوهيده تر از كلامم مي دانم. قصد بر آن دارم كه در اين نوشته‌گاه، انديشه خود را به همان زشتي كه هست در برابر ديگران ،هر چند محدود و منتخب، عريان سازم (دوستان قزوينيم خوشحال نشن، عريان كردن در حد انديشه باقي خواهد موند). دو راه بيش متصور نيست: يا باطن را نيكوييِ ظاهر حاصل آيد يا ظاهر نيز به گا رود.

----------------------

باشد كه اين نوشته‌گاه بستري فراهم آرد تا زشتي هاي درونمان را بر زبان و قلم جاري كنيم، جامه نفاق بسوزانيم و لحظاتي، هر چند كوتاه و گذرا، خود باشيم، خودي زشت و بي ادب. فارغ از هر روي و ريا در اين ديار رياپرور.

با استعانت از ساحت بي ادب ايرج ميرزا در اين ورطه دخول مي كنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:10  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 مدتي بود آينده سينماي جهان رو تيره و تار ميديدم، اونقدر كه تصميم داشتم بازار هاي مالي كه  تا حدي جون گرفته و رونق پيدا كرده بودن رو رها كنم و اينبار به صنعت سينما حياتي دوباره ببخشم.

ديدن Bolt و Watchmen من رو تا حدي از نگراني در آورد. صنعت سينما هنوز هم بدون حضور من مي تونه به حياتش ادامه بده. فعلا وقت هست.

امشب بدون دغدغه خواهم غنود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 8:33  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوستي در مورد عنوان اين پست ازم پرسيد. من فكر ميكردم عنوان واضحه، ولي به هر حال يه توضيح بيشتر ميدم.

مطالعات جانورشناسي اقليمي، حاكي از اينه كه در حال حاضر و بر پايه مشاهدات محيطي، سه نوع هلو شناسايي و طبقه بندي شدن. در مورد نحوه طبقه بندي هلوها بين جانورشناسا، اختلاف وجود داره. بعضي معيار تقسيم بندي رو در مشخصات سخيف ظاهري مثل رنگ پرزها، ميزان نرمي، قطر (تو مايه هاي دور كمر) و موارد اينطوري ميدونن. اما اين تقسيم بندي پاسخگوي حوادث پس از انتخابات نبوده و به همين دليل يه تقسيم بندي جديد از طرف ”موسسه حمايت از هلوهاي آبدار مقيم مركز” ارائه شده. در طبقه بندي جديد، هلوها بر اساس تعداد هسته‌شون دسته بندي مي شن. با توجه به تحقيقات، بيشتر از ۹۸٪ از هلوها را مي شه در يكي از سه دسته‌ي بدون هسته، داراي يك هسته مركزي و هلوهايي با دو محركِ هسته اي تقسيم بندي كرد.

هلوهاي بدون هسته: از نظر فني مي توان اين هلوها را داراي هستك (بر وزن تخمك) دانست. اين هلوها از اصالت خاصي برخوردارن و معمولا وجودشون در انظار عموم، موجب رشد قارچ گونه هلوهاي دو هسته اي ميشه. از خوبي و طعمشون هر چي بگن كم گفتن.

هلوهايي با يك هسته مركزي: معمولا هلوهايي با دو هسته، با ديدن هلوهاي تك هسته اي، ياد هلوهاي بدون هسته مي افتند.

هلوهايي با قواي محركه‌ي دو هسته اي: قبلا جانور شناسان اين هلوها رو در رده خيارداران (با مهره داران يه كم فرق داره) دسته بندي مي كردن ولي جديدا و پس از بحث هاي مرتبط با تشكيل كابينه، بعضي از انواع خاص اين خيارها به درجه رفيع هلويي، نائل شدن.

به نظر من كه گول اين تقسيم بندي هاي جديد رو نخورين.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:26  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
هميشه بعد از شستن جوراب هام در پيدا كردنشون با مشكل مواجه مي شم. مشكل اينجاست كه من براي پيدا كردن جورابهام از حس بويايي استفاده مي كنم نه حس بينايي.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:5  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از اين به بعد پست هايي كه داراي لغات و بعضا معاني نامانوس هستند رو در يه وبلاگ ديگه با آدرس www.Pahli.wordpress.com آپ مي كنم. خوبيه اين وبلاگ اينه كه ميشه براي پستها پسورد گذاشت و با خيال راحت در مورد تمام اعضا و افعال ممنوعه صحبت كرد. دوستاني كه پسورد اون نوشته ها رو ميخوان بهم ميل بزنن. خوبيه اين كار هم واضحه. از هفته آينده هم پستهاي اون وبلاگ رو آپ ميكنم. قبل از آپ كردن هر پستي هم توي اين وبلاگ اطلاع رساني صورت خواهد گرفت.

به اميد روزي كه به درجه اي از كمال برسيم كه با خيال راحت سر هر كوي و برزن سرمون را بالا بگيريم و با افتخار بگيم  ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:14  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مثل دهل ميمونه، صداش از دور خوشه، حداقل از نزديك كه خوش نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:58  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هفته پيش توفيق پيش اومد رفتم دندون پزشكي. اول رفتم پيش منشي و پرسيدم كجا بايد وقت بگيرم، گفت برو اونجا بشين. منظورش صندلي دندونپزشكي بود. داشتم تعجب مي كردم كه پزشك اومد بالاي سرم و بدون مقدمه شروع كرد به معاينه. خداييش وقتي يه پزشك اينقدر سريع ميره سره اصل مطلب (بدون هيچ وقت قبلي و ...) آدم واقعا نگران ميشه. دكي جون خيلي زود به اين نتيجه رسيدن كه عصب كشي لازمه. ما هم كه علاقه عجيبي به عناوين كش دار داريم، گفتيم آقا بكش. دكي هم شروع كرد.

نكته جالب مطب اين دكي جون ما اين بود كه تلويزيون صاف روبروي صندلي بيمار تنظيم شده بود. از شانس كشدار ما هم تلويزيون در حال پخش برنامه اي بود كه طي اون وزراي محمود توي كميسيونهاي تخصصي مجلس حاضر شده بودند و از برنامه هاي خودشون دفاع ميكردن. كار به مته كشي كه رسيد، ديگه طاقت از كف دادم و شروع كردم به زمين و زمان فحش دادن كه شانس از اين بدتر هم ميشه (تلويزيون و وزراي محمود و ...) كه خيلي زود جواب اين سوال رو پيدا كردم. بله، از اين بدتر هم ميشه. 

از شانس بد ما دوست دختر دكتر هم، همون موقع اومد كه از دكتر خداحافظي كنه. خلاصه كه دست دكتر تو دهن ما بود و چشمش تو دهنه دختره كه چي ميگه. حالا دختره هم شيرين زبونيش گل كرده بود و هي بلبل زبوني مي كرد. دكي هم اينقدر محو تماشاي جمال يار  شده بود كه مدام يادش ميرفت ساكشن رو بذاره تو دهنم و آب دهنم رو تخليه كنه. غدد بزاقي ما هم كه جوگير شده بودند و مدام بزاق ترشح مي كردن. خلاصه كم مونده بود توي آب دهن خودم غرق شم.

خدا نصيب زندانبانهاي كهريزك نكنه، اوضاعي بود؛ تصور كنين: دست يه نقر تو دهنت باشه،  تصوير وزراي محمود هم تو چشمت و صداشون تو گوشت. فقط مونده بود كه ...توي ... .

خداييش ده دقيقه ديگه اين اوضاع طول ميكشيد، اعتراف ميكردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:1  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin